تبليغاتX
پاییزِ یازده

پاییزِ یازده


If freezes my heart, my desperate heart

If freezes my heart, my desperate heart

If freezes my heart, my desperate heart


To think we both will die alone



+نوشته شده در دوشنبه 28 دی1388ساعت2:23توسط محمد | |



شادیهای کوچکم مثل حباب به تلنگری درهم می تشکنند و به اقیانوس بیکران اندوهم بازمیگردند .



+نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت3:47توسط محمد | |


چرا همیشه تو فیلمها، وقتی زنه با خوشحالی به شوهرش میگه :"مژده، پدر شدی! " ، طرف طوری سورپرایز،غافلگیر و شگفت زده میشه ، انگار که روحش هم از ماجراهای گذشتشون خبر نداره ؟!!


خب یعنی پیش بینیش هم نمیکردی که با این اوضاع، به احتمال زیاد در آینده نزدیک پدر میشی ؟!



+نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1388ساعت0:9توسط محمد | |

 

شهادت میرزا کوچیک خان جنگلی را تسلیت، روز جهانی بیماری ایدز را گرامی، و ... تولد خودم را تبریک می گویم ...!

 

 

 

پ.ن : حاجی یه تکون، حاجی دو تکون ...!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت17:49توسط محمد | |


با فشردن دکمه "روشن/خاموش" کامپیوتر، روزم شروع میشه و با فشردن دوباره اش به پایان می رسه .



SHUT IT DOWN


+نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت21:19توسط محمد | |


میگه سفارش دادم تانک فلزی محافظ دور ترانس رو برداشتند به جاش دیواره شیشه ای نصب کردند :"اینجوری میتونم در مواقع اشکال، جرقه های برق ولتاژ بالا رو تماشا کنم" !

دکل های غول پیکر و نخراشیده توی بیابون ها رو که میبینه، به ارگاسم میرسه .


سرش گرم تعریف از پروژه هاش و آزمایشگاه خودش هست .از ذوق داره به عرش میرسه ...


نشستم اون روبرو،اصوات گنگش تو گوشم بی هدف میگردند، اون موقع فقط یک صدا ذهنم رو مشغول میکنه: من میون اینها چی کار میکنم ؟؟


+نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت13:11توسط محمد | |

 

Epitaph: نوشته ها و اشعار روی سنگ قبر، شعر با موضوع مرگ

 

My Violinist

 

Paint me a room where I can dream
Dream of a world that I used to see
Paint me a window, soft and defined
And flood yellow light
Through the open blinds
It's somewhere, hidden from view
A portrait,
an Epitaph...

 

Epitaph

band: Antimatter 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت9:56توسط محمد | |

 

 

شب و برگ

 

 مگذار خواب وجودم را پرپر کنم

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم

و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم

...

 سهراب سپهری

 

 

دیگه ترجیح میدم غرق تنهایی های خودم باشم... بجای دلخوش بودن به  آرزوهای دست نیافتنی، در پس فرداهای موهومی...

 

 

+نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت13:4توسط محمد | |

 

و آسیاب نان
آسوده
همچنان
می چرخد


دندان گرد سنگ
- سنگاسیاب نان-
چون لقمه ای بزرگ
جهان را
آخر به کام خویش

فرو خواهد برد

و بوی حسرت نان

ما را

- تمام ما را-
خواهد خورد



ما ایستاده ایم
و لحظه لحظه نوبت خود را
خمیازه میکشیم

اما

این آسیاب کهنه به نوبت نیست

شاید همیشه نوبت مافرداست!


و آسیاب کهنه نان
همچنان
می چرخد ...

 


قیصر امین پور

+نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت23:43توسط محمد | |

 

اولین چیزی که به ذهن متبادر میشه "کثرت" هست که در واقع "شدت" رو میرسونه : به اندازه هزار زمستان سرد

...اما من برداشت دیگری هم  داشتم.

کار در آخرین سال از هزاره دوم میلادی منتشر شده . و اگر از  شروع هزاره دوم تا سال 1999 رو بشماریم هزار زمستان خواهیم داشت ...

شاید میخواسته بگه: هزار زمستان سخت دیگر هم بر انسان گذشت...

و پس از پشت سر گذاشتن هزارمین زمستان سرد، به یک شاهکار تمام عیار و سنگین میرسم : بهار ۹۹

بهار۹۹ که از شعر ادبی سنگینی بهره میبره ،با فضای تلخ و شدیدا تاریکش تمام پیش قضاوت ها رو در مورد خودش به هم میزنه...Supreme Darkness

(دراین پست بهش نمی پردازم)

..............................

   هزار زمستان سرد

 

زمستان، سرما، خفقان...

صدای خش خش قدم برداشتن در یخ و برف، که انگار تا ابد در خروارها برف ادامه داره...

احساس نفس تنگی از سرما، احساس خفگی ...و در همان حال فریاد رو به گوش رساندن...

 و  Black-Metal  

 

Tausend Kalte Winter

(cutted)

Project: Sun Of The Sleepless

1999

 

 

با هدفون با صدای بلند گوش میدم .

 حس می کنم داره زندگی ما در این مملکت رو ترسیم میکنه ... صریح تر از خیلی های دیگه

جهنم سرد رو برهنه تر به تصویر کشیده ... 

 

+نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت1:59توسط محمد | |