|
میگه سفارش دادم تانک فلزی محافظ دور ترانس رو برداشتند به جاش دیواره شیشه ای نصب کردند :"اینجوری میتونم در مواقع اشکال، جرقه های برق ولتاژ بالا رو تماشا کنم" ! دکل های غول پیکر و نخراشیده توی بیابون ها رو که میبینه، به ارگاسم میرسه . سرش گرم تعریف از پروژه هاش و آزمایشگاه خودش هست .از ذوق داره به عرش میرسه ... نشستم اون روبرو،اصوات گنگش تو گوشم بی هدف میگردند، اون موقع فقط یک صدا ذهنم رو مشغول میکنه: من میون اینها چی کار میکنم ؟؟
Epitaph: نوشته ها و اشعار روی سنگ قبر، شعر با موضوع مرگ Paint me a room where I can dream band: Antimatter
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم ... سهراب سپهری دیگه ترجیح میدم غرق تنهایی های خودم باشم... بجای دلخوش بودن به آرزوهای دست نیافتنی، در پس فرداهای موهومی...
و آسیاب نان فرو خواهد برد و بوی حسرت نان ما را - تمام ما را- ما ایستاده ایم این آسیاب کهنه به نوبت نیست شاید همیشه نوبت مافرداست! قیصر امین پور
اولین چیزی که به ذهن متبادر میشه "کثرت" هست که در واقع "شدت" رو میرسونه : به اندازه هزار زمستان سرد
...اما من برداشت دیگری هم داشتم. کار در آخرین سال از هزاره دوم میلادی منتشر شده . و اگر از شروع هزاره دوم تا سال 1999 رو بشماریم هزار زمستان خواهیم داشت ... شاید میخواسته بگه: هزار زمستان سخت دیگر هم بر انسان گذشت... و پس از پشت سر گذاشتن هزارمین زمستان سرد، به یک شاهکار تمام عیار و سنگین میرسم : بهار ۹۹ بهار۹۹ که از شعر ادبی سنگینی بهره میبره ،با فضای تلخ و شدیدا تاریکش تمام پیش قضاوت ها رو در مورد خودش به هم میزنه...Supreme Darkness (دراین پست بهش نمی پردازم) .............................. زمستان، سرما، خفقان... صدای خش خش قدم برداشتن در یخ و برف، که انگار تا ابد در خروارها برف ادامه داره... احساس نفس تنگی از سرما، احساس خفگی ...و در همان حال فریاد رو به گوش رساندن... و Black-Metal (cutted) Project: Sun Of The Sleepless 1999 با هدفون با صدای بلند گوش میدم . حس می کنم داره زندگی ما در این مملکت رو ترسیم میکنه ... صریح تر از خیلی های دیگه جهنم سرد رو برهنه تر به تصویر کشیده ...
او را دیدم . او مرا ندید ... ...So many things that I wanted to say, forever left untold
...و من مصلوب شدم . مصلوب شدن مرا آرام می کرد . هنگامی که میان زمین و آسمان در بند بودم سرشان را بلند میردند تا مرا ببینند. مشعوف هم شدند ، زیرا پیش از آن هرگز سرشان را بلند نکرده بودند . به آنان گفتم : " فقط به یاد داشته باشید که من لبخند زدم. من چیزی را جبران یا قربانی نمی کنم .افتخاری هم نمی خواهم . بخشایشی هم ندارم . من تشنه بودم و از شما خواستم خونم را به من بدهید تا بنوشم، زیرا تشنگی دیوانه را به جز خونش چه چیز فرو می نشاند ؟ من لال بودم و از شما به جای دهان، زخم خواستم . من در روزها و شب های شما زندانی بودم ... و دری می جستم به روزها و شب های بزرگ تری . اکنون من می روم، مانند کسانی که پیش از من مصلوب شدند و رفتند . خیال نکنید که ما از مصلوب شدن خسته می شویم. زیرا که ما باید به دست مردمان بیشتر و بیشتری مصلوب شویم، در میان زمین های بزرگ تر و آسمان های بزرگ تر ... " جبران خلیل جبران پ.ن. and it feels like i'm flying... above you
* در مورد قسمت مورد اشاره از شعر بالا : در جوار آبهاي خنك و ساكن ارام گرفتيم و به خورشيد خيره شديم و مانند نقص بزرگ يك شفيره یادداشت: کرم ابریشم برای طی مراحل تکامل، به دور خود پیله ای از ابریشم می تند . ...و به خیال خودش به تکامل و شکوفایی - در اینجا پروانه شدن - نزدیک می شود . اما در واقع به مرگ خود نزدیک خواهد شد ... - پس از طی مراحل اولیه ، پیله ها را جمع آوری کرده و در دیگی حرارت میدهند . و کرم ابریشم می میرد ... در این شعر از این تمثیل استفاده شده : تشعشع به ظاهر زیبا و جذاب خورشید به همان حرارت تشبیه شده که نابودی انسان را تسریع می کند . در کل، شاید بتوان چنین گفت که تکامل ما چیزی نیست جز نابودی ما
خیلی دردناکه، وقتی تو یه مهمونی نشستم از یک مسئله ای بشدت ناراحتم، بغض گلوم رو گرفته، خودم رو دارم کنترل میکنم که چشمهام تر نشه . اونوقت طرف به بغل دستیش با اشاره به طرف من میگه : "غرق محاسبات مهندسی شه "! حالا چون آدم پرحرفی نیستم، آرومم و فلان دانشگاه درس میخونم ، تو و امثالت چنین کلیشه ای و ابلهانه فکر میکنی که دغدغه و افکار من حل فلان معادلات دیفرانسیل شده ؟؟ خیلی ناراحت کنندست وقتی میبینم برداشت اطرافیانم از من این چنین احمقانه ست . -از کجا میدونی من از تو با احساس تر نباشم ؟؟ -از کجا میدونی دغدغه ها و غصه هام عمیق تر از تو نباشند ؟؟ -از کجا میدونی من از تو زنده تر نباشم ؟؟ ...
|
About![]()
پرواز غیر مترقبه
Home
|