تبليغاتX
پاییزِ یازده

پاییزِ یازده


میگه سفارش دادم تانک فلزی محافظ دور ترانس رو برداشتند به جاش دیواره شیشه ای نصب کردند :"اینجوری میتونم در مواقع اشکال، جرقه های برق ولتاژ بالا رو تماشا کنم" !

دکل های غول پیکر و نخراشیده توی بیابون ها رو که میبینه، به ارگاسم میرسه .


سرش گرم تعریف از پروژه هاش و آزمایشگاه خودش هست .از ذوق داره به عرش میرسه ...


نشستم اون روبرو،اصوات گنگش تو گوشم بی هدف میگردند، اون موقع فقط یک صدا ذهنم رو مشغول میکنه: من میون اینها چی کار میکنم ؟؟


+نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت13:11توسط محمد | |

 

Epitaph: نوشته ها و اشعار روی سنگ قبر، شعر با موضوع مرگ

 

My Violinist

 

Paint me a room where I can dream
Dream of a world that I used to see
Paint me a window, soft and defined
And flood yellow light
Through the open blinds
It's somewhere, hidden from view
A portrait,
an Epitaph...

 

Epitaph

band: Antimatter 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت9:56توسط محمد | |

 

 

شب و برگ

 

 مگذار خواب وجودم را پرپر کنم

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم

و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم

...

 سهراب سپهری

 

 

دیگه ترجیح میدم غرق تنهایی های خودم باشم... بجای دلخوش بودن به  آرزوهای دست نیافتنی، در پس فرداهای موهومی...

 

 

+نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت13:4توسط محمد | |

 

و آسیاب نان
آسوده
همچنان
می چرخد


دندان گرد سنگ
- سنگاسیاب نان-
چون لقمه ای بزرگ
جهان را
آخر به کام خویش

فرو خواهد برد

و بوی حسرت نان

ما را

- تمام ما را-
خواهد خورد



ما ایستاده ایم
و لحظه لحظه نوبت خود را
خمیازه میکشیم

اما

این آسیاب کهنه به نوبت نیست

شاید همیشه نوبت مافرداست!


و آسیاب کهنه نان
همچنان
می چرخد ...

 


قیصر امین پور

+نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت23:43توسط محمد | |

 

اولین چیزی که به ذهن متبادر میشه "کثرت" هست که در واقع "شدت" رو میرسونه : به اندازه هزار زمستان سرد

...اما من برداشت دیگری هم  داشتم.

کار در آخرین سال از هزاره دوم میلادی منتشر شده . و اگر از  شروع هزاره دوم تا سال 1999 رو بشماریم هزار زمستان خواهیم داشت ...

شاید میخواسته بگه: هزار زمستان سخت دیگر هم بر انسان گذشت...

و پس از پشت سر گذاشتن هزارمین زمستان سرد، به یک شاهکار تمام عیار و سنگین میرسم : بهار ۹۹

بهار۹۹ که از شعر ادبی سنگینی بهره میبره ،با فضای تلخ و شدیدا تاریکش تمام پیش قضاوت ها رو در مورد خودش به هم میزنه...Supreme Darkness

(دراین پست بهش نمی پردازم)

..............................

   هزار زمستان سرد

 

زمستان، سرما، خفقان...

صدای خش خش قدم برداشتن در یخ و برف، که انگار تا ابد در خروارها برف ادامه داره...

احساس نفس تنگی از سرما، احساس خفگی ...و در همان حال فریاد رو به گوش رساندن...

 و  Black-Metal  

 

Tausend Kalte Winter

(cutted)

Project: Sun Of The Sleepless

1999

 

 

با هدفون با صدای بلند گوش میدم .

 حس می کنم داره زندگی ما در این مملکت رو ترسیم میکنه ... صریح تر از خیلی های دیگه

جهنم سرد رو برهنه تر به تصویر کشیده ... 

 

+نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت1:59توسط محمد | |

 

 

او را دیدم .

او مرا ندید ...

 

 

...So many things that I wanted to say, forever left untold

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت17:33توسط محمد | |

 

 

...و من مصلوب شدم .

مصلوب شدن مرا آرام می کرد .

هنگامی که میان زمین و آسمان در بند بودم سرشان را بلند میردند تا مرا ببینند. مشعوف هم شدند

، زیرا پیش از آن هرگز سرشان را بلند نکرده بودند .

 

مصلوب

 به آنان گفتم : " فقط  به یاد داشته باشید که من لبخند زدم. من چیزی را جبران یا قربانی

 نمی کنم .افتخاری هم نمی خواهم . بخشایشی هم ندارم .

 من تشنه بودم و از شما خواستم خونم را به من بدهید تا بنوشم، زیرا تشنگی دیوانه را

 به جز خونش چه چیز فرو می نشاند ؟ 

من لال بودم و از شما به جای دهان، زخم خواستم . من در روزها و شب های شما زندانی بودم ...

و دری می جستم به روزها و شب های بزرگ تری .

 

اکنون من می روم، مانند کسانی که پیش از من مصلوب شدند و رفتند . خیال نکنید که ما از مصلوب

شدن خسته می شویم. زیرا که ما باید به دست مردمان بیشتر و بیشتری مصلوب شویم،

 در میان زمین های بزرگ تر و آسمان های بزرگ تر ... "

 

جبران خلیل جبران

 

 

پ.ن.

and it feels like i'm flying... above you


dream that i'm dying...to find the truth

 

 

+نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت21:39توسط محمد | |

 
 
We scaled the face of reason
To find at least one sign


چهره حقيقت را پاك و تميز كرديم

تا حداقل يك نشانه بيابيم

 

That could reveal the true dimensions
Of life lest we forget


كه بتواند زواياي راستين آن زندگي كه فراموش كرده ايم

را براي ما فاش سازد.




And maybe it's easier to withdraw from life
With all of its misery and wretched lies

Away from harm
 

و شايد آسانتر باشد كه از زندگي

با همه رنج و بدبختي هايش و دروغهاي ناچيز و بي اهميت

دست كشيد
 

به دور از هر صدمه و آسيب




 

We lay by cool still waters
And gazed into the sun


در جوار آبهاي خنك و ساكن ارام گرفتيم

و به خورشيد خيره شديم


And like the moth's great imperfection
Succumbed to her fatal charm


و مانند نقص بزرگ يك شفيره

تسليم جاذبه مرگبار آن شديم  *

 
 



And maybe it's me who dreams unrequited love
The victim of fools who watch and stand in line

Away from harm

و شايد اين منم كه در توهم عشقی بي پاسخ (عشق يك طرفه) به سر مي برم

قرباني آن ابلهاني كه به صف مي ايستند و تماشا مي كنند

 

به دور از صدمه و آسيب

 

In our vain pursuit of life for one's own end
? Will this crooked path ever cease to end
 

در جستجوي بي حاصل يك زندگي براي اهداف شخصيمان

آيا اين راه در هم پيچيده،  هرگز پایانی  خواهد داشت ؟
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 Band: Dead Can Dance‌‌‌‌‌
 
 
 
 
 

+نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت22:51توسط محمد | |

 

* در مورد قسمت مورد اشاره از شعر بالا :

 

در جوار آبهاي خنك و ساكن ارام گرفتيم

و به خورشيد خيره شديم

و مانند نقص بزرگ يك شفيره

تسليم جاذبه كشنده (مرگبار) آن شديم

 

 

یادداشت:

کرم ابریشم برای طی مراحل تکامل، به دور خود پیله ای از ابریشم می تند .

...و به خیال خودش به تکامل و شکوفایی - در اینجا پروانه شدن - نزدیک می شود .

 اما در واقع به مرگ خود نزدیک خواهد شد ...

 

- پس از طی مراحل اولیه ، پیله ها را جمع آوری کرده و در دیگی حرارت میدهند .

و کرم ابریشم می میرد ...

 

در این شعر از این تمثیل استفاده شده :

تشعشع به ظاهر زیبا و جذاب خورشید به همان حرارت تشبیه شده که نابودی انسان را تسریع می

کند .

 

در کل، شاید بتوان چنین گفت که تکامل ما چیزی نیست جز نابودی ما

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت22:22توسط محمد | |

 

خیلی دردناکه، وقتی تو یه مهمونی نشستم از یک مسئله ای بشدت ناراحتم، بغض گلوم رو گرفته، خودم

 رو دارم کنترل میکنم که چشمهام تر نشه .

اونوقت طرف به بغل دستیش با اشاره به طرف من میگه :

"غرق محاسبات مهندسی شه "!


حالا چون آدم پرحرفی نیستم، آرومم و فلان دانشگاه درس میخونم ، تو و امثالت چنین کلیشه ای و ابلهانه

 فکر میکنی که دغدغه و افکار من حل فلان معادلات دیفرانسیل شده ؟؟

خیلی ناراحت کنندست وقتی میبینم برداشت اطرافیانم از من این چنین احمقانه ست .



-از کجا میدونی من از تو با احساس تر نباشم ؟؟


-از کجا میدونی دغدغه ها و غصه هام عمیق تر از تو نباشند ؟؟


-از کجا میدونی من از تو زنده تر نباشم ؟؟


...



+نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت18:13توسط محمد | |